هدیه ی خدا...یلداهدیه ی خدا...یلدا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره
هدیه ی خدا...یاسینهدیه ی خدا...یاسین، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

یلـــ♥ـــدا و یاسیـــ♥ـــن... موهبتهای الهـــ♥ـــی

پایان انتظار..

1394/7/15 15:58
1,144 بازدید
اشتراک گذاری

بالاخره انتظار به پایان رسید و صبح دوشنبه 16 شهریور 94 شد زیبا

 از چند روز قبل کارام رو انجام داده بودم و با اومدن خاله مرضیه اینا و مامان جون و خاله محبوبه خونمون حال و هوای دیگه ای گرفت کارای بستری بیمارستانم رو انجام دادم و با اجازه و دادن تعهد برگشتم خونه فقط بخاطر یلدا ...محبت

یلدا هم همچنان در انتظار دیدن داداشی خندونکزیبا

صبح کله سحر خودم و رسوندم بیمارستان و آماده شدم برای عملآرام

استرسم رو هزااااارررررررررر بود و دلواپس بودم با شوخیها و شیطنتهای محبوبه کمی انرژی گرفتم

تا اینکه صدام زدنترسو

وااااای از طرفی ترس از عمل و بعد از اون از طرفی شووووق دیدن گل پسررررررررر تمام وجودم رو گرفته بودخطا

دکتر بلافاصله دست به کار شدو اینطور که محبوب میگفت کمتر از 5 دقیقه صداش زدن بیا بچه رو ببینتعجب

میگفت چنان جا خوردم که به سختی از جام کنده شدم و با دیدن بچه که داشتن میشستنش بیشتر شوکه شده بودهخندونک

چند دقیقه بعد از اینکه به بخش اومدن پسر گلمو آوردنمحبت

قررررررررربونش برممحبتبغل

 

چند ساعت بعد خاله مرضیه یواشکی یلدا رو به دیدنمون آورد بغل

قربونش برم اول متوجه حال من شد و با نگرانی گفت مامان چی شدی؟ اوف شدی ؟ مامان این چیه به دستت ؟ مامان میتونی بلند بشی؟ شکمت درد میکنه؟و ..... کلی سوال دیگهبوسمحبت

منم به سختی بلند شدم و بغلش کردم تا آروم شد بغلبعد متوجه داداش کوچولو شدزیبا

سر و با غرور بلند کرد و به همه اونایی که اونجا بودن گفت این داداش منـــــــــــــههه که از دنیا اومده زیبا

عزیزم قربونت برم داداشی منم آجی یلدا بغلمحبت

وااااااااای میخواستم بخورمش یه هدیه از طرف داداشی بهش دادم کلی خوشحال شدچشمک

اما از ترس پرستارا سریع خاله یلدا رو برد پایین . وقتی به بابایی رسیده بود بهش گفته بود اینو داداشم از دنیا برام هدیه آورده بغل

بعدش بابا به دیدنمون اومد و به هر دوتامون هدیه داد خندونک

با فرداش مرخص شدیم و رفتیم خونمون محبت

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

نويسنده : مامان كژال
16 مهر 94 9:45
آخی ی ی ی عزیز دلم . ماشاالله هزار ماشالله ، قدم نو رسیده مبارک باشه . من بعد از یک ماه تونستم یک سری به وبلاگ ژینو بزنم که متوجه این خبر خوش شدم . قدمش خیر باشه براتون انشالله سایه خودت و همسرت همیشه بالای سر بچه هات باشه .
رضوان
13 آبان 94 22:10
یک ماه و 27 روز گذشت و هنوز وبلاگتو آپ نکردیف بدو بیا عکس کوچولوها رو بذار
مهتـ❤ـاب مامان یلـ♥ـدا و یاسیــ♥ــن
پاسخ
شاااااااید باورش براتون سخت باشه اصلا وقت سر خاروندن ندارم