پایان انتظار..
بالاخره انتظار به پایان رسید و صبح دوشنبه 16 شهریور 94 شد 
از چند روز قبل کارام رو انجام داده بودم و با اومدن خاله مرضیه اینا و مامان جون و خاله محبوبه خونمون حال و هوای دیگه ای گرفت کارای بستری بیمارستانم رو انجام دادم و با اجازه و دادن تعهد برگشتم خونه فقط بخاطر یلدا ...
یلدا هم همچنان در انتظار دیدن داداشی 


صبح کله سحر خودم و رسوندم بیمارستان و آماده شدم برای عمل
استرسم رو هزااااارررررررررر بود و دلواپس بودم با شوخیها و شیطنتهای محبوبه کمی انرژی گرفتم
تا اینکه صدام زدن
وااااای از طرفی ترس از عمل و بعد از اون از طرفی شووووق دیدن گل پسررررررررر تمام وجودم رو گرفته بود
دکتر بلافاصله دست به کار شدو اینطور که محبوب میگفت کمتر از 5 دقیقه صداش زدن بیا بچه رو ببین
میگفت چنان جا خوردم که به سختی از جام کنده شدم و با دیدن بچه که داشتن میشستنش بیشتر شوکه شده بوده
چند دقیقه بعد از اینکه به بخش اومدن پسر گلمو آوردن
قررررررررربونش برم


چند ساعت بعد خاله مرضیه یواشکی یلدا رو به دیدنمون آورد 
قربونش برم اول متوجه حال من شد و با نگرانی گفت مامان چی شدی؟ اوف شدی ؟ مامان این چیه به دستت ؟ مامان میتونی بلند بشی؟ شکمت درد میکنه؟و ..... کلی سوال دیگه

منم به سختی بلند شدم و بغلش کردم تا آروم شد
بعد متوجه داداش کوچولو شد
سر و با غرور بلند کرد و به همه اونایی که اونجا بودن گفت این داداش منـــــــــــــههه که از دنیا اومده 
عزیزم قربونت برم داداشی منم آجی یلدا 

وااااااااای میخواستم بخورمش یه هدیه از طرف داداشی بهش دادم کلی خوشحال شد
اما از ترس پرستارا سریع خاله یلدا رو برد پایین . وقتی به بابایی رسیده بود بهش گفته بود اینو داداشم از دنیا برام هدیه آورده 
بعدش بابا به دیدنمون اومد و به هر دوتامون هدیه داد 
با فرداش مرخص شدیم و رفتیم خونمون 



پایان انتظار..
